X
تبلیغات
فرصت برای مردن بهتر, در حکم کیمیاست.
فرصت برای مردن بهتر, در حکم کیمیاست.
دلنوشته های کودکی از حوالی دیسال 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
یادداشتی بر "قیدار" جدیدترین نوشته آقای رضاامیرخانی

 

شرف مرد به جود است وکرامت، به سجود

هرکه را این دو نباشد ،عدمش  به  زِ وجود

آقای رضا امیر خانی در داستان " قیدار" حکایت گاراژدار جوانمردی به اسم قیدار را نقل می کند که در دهه 50 در حالیکه  نسل جوانمردان در حال انقراض است با تمام وجود می خواهد ادامه دهنده ی راه این نسل باشد . او نه تنها با مراقبه ها و رفتارهای فردی خویش بر تداوم جوانمردی در فرهنگ ایرانی تاکید دارد،بلکه قصد تربیت قیدارهای دیگری را نیز دارد و این در حالیست که  جامعه به لحاظ سیاسی واجتماعی ،برای تداوم حیات چنین انسانهایی تنگ تر و تنگ تر می شود. در چنین شرایطی چیزی که از قیدار می بینیم ،مردانگی ،مروت، اعتقاد دینی،رفیق بازی،تلاش برای تربیت درست اطرافیان،دفاع از مظلوم،مدارا و تلاش برای تشبه به مولای متقیان است . او حتی در ازدواجش نیز علاوه بر عشق، ایثار را نیز از چشم دور نمی دارد و در همان آغاز داستان ،گذشته ی شهلا جان خود را نادیده گرفته او را به یک زندگی پر از مروت و مدارا دعوت می کند قیدار همراه نامزدش در راه رفتن به اصفهان ،با یکی از ماشین های گاراژخودش تصادف می کند و مدتی ،گوشه گیری و انزوا برمی گزیند اما سید گلپا ،که مراد قیدار است ،او را به زندگی برمی گرداند ، صفدرکه یکی از راننده ها و یارغار قیدار است " زن جورکن " را که روزی زیر پای شهلا نشسته و اورا  با شاه رخ آشنا کرده و سیاه بختش نموده ،پیدا می کند و زمانیکه قصدسیلی زدن به او را دارد قیدار دست او را گرفته  و به گوش خود او سیلی می زند و همین امر مدت مدیدی ،صفدر را از قیدار جدا و دل قیدار را در فراق دوست زخم می کند . قیدار در قلهک خانه بزرگ چندمنظوره ای ، برای زندگی خانواده خودش ، برای استفاده بعنوان حسنیه ،جهت ورزش باستانی و پهلوانی و نیز برای زندگی در به درها و معتاد ها که در داستان سیاه و سفید نامیده می شوند ،می سازد و چون سید گلپا ،به آنجا قدم گذاشته و پایش در سیمان تازه ریخته شده در پی دیوار  فرو می رود ، نام آن مجموعه را لنگر پاسید ، می گذارند

اتفاقات زیادی در این مدت رخ می دهد که همه این اتفاقات برای معرفی شخصیت جوانمرد قیدار در موقعیت های مختلف است  و قیدار از خوش نامی به بد نامی و آخر کار به گمنامی می رسد و به قول سید گلپا طوبی للغربا (خوشا گمنامان)  و روزی همراه زنش شهلا، با اتومبیلی که به گاومیش دوازده سیلندر مشهور است می رود به جاییکه دیگر کسی او را نشناسد و فقط گهگاهی خبرهایی از وی به گوش می رسد مانند اینکه  ،زمان آمدن امام خمینی به ایران 80 گوسفند قربانی می کند و در زمان مقاومت خرمشهر (در دفاع مقدس) برای رزمندگان خیرات می کند و غیره...

 جوانمردی گمنام که آقای امیر خانی قصد دارد او را در رگ تاریخ تزریق کند و بگوید : تا زمانیکه جوانمردی و جود و کرم نمرده است قیدار هم زنده است و مانند آقای بیضایی که در حکایت آرش می نویسد : ومن مردمانی را می شناسم که باور دارند آرش روزی باز خواهد گشت،   قیدار را در دل تاریخ و فرهنگ ایران رها می کند .

ادبیات و نوشتار منحصر به فرد این داستان و فرهنگ شوفری و گاراژ داری دهه 50 که با دقت هرچه تمامتر، نگاشته شده خودنمایی می کند و نشان می دهد که امیر خانی، امروز به  نویسنده ی بسیار چیره دستی  تبدیل شده است . کتاب به لحاظ فرم و قالب و محتوا قابل تامل و بررسی است و البته تجربه ای نو و جذاب است

شخصیت های داستان قیدار ، شخصیت های سفید مطلق و سیاه مطلقند و همین باعث می شود به قول آقایان حسین فتاحی و محمد رضا بایرامی ، نوشته امیر خانی به سمت قصه نویسی برود .علاوه بر قیدار، تمام کسانی که در گاراژ هستند به نوعی همه سفید و خود قیداری دیگرند با مراتبی متفاوت... سید گلپا چنان سفید و دست نیافتنی است که گویا اهل معجزه و کرامات است و در مقابل، شاه رخ و دار ودسته اش بیش از اندازه سیاه هستند و انگار هیچ ویژگی مثبتی در وجودشان نیست  واین نکته باعث می شود که قهرمان داستان بیش از اندازه مثبت و حتی در حد یک فرا انسان و یا یک شخصیت افسانه ای پیش برود (آنچنانکه در قصه های ترکی شخصیت کوراوغلو  با پاشا خان به مبارزه بر می خیزد و افسانه وار بر دشمن ظالم خویش چیره می شود روزی تفنگی را دست کسی می بیند سوال می کند که:آن چیست ؟ فرد جواب می دهد: تفنگ است که می توان با آن  آدم کشت و با دشمن مبارزه کرد ...کوراغلو خرگوشی را نشان می دهد و آن فرد فی الفور خرگوش را باتیری هلاک می کند و کور اوغلو می گوید : دیگر روزگار جوانمردی به پایان رسید....سپس اسبش را می تازد و از دیده ها دور می شود و پس از آن دیگر کسی کواوغلو را نمی بیند)

نویسنده ، به روایت داستان از زبان یک  راوی شیفته، اعتراف کرده و اذعان می دارد که خاکستری بودن شخصیت اصل نیست ، ضمن قبول این نکته ،این  سوال  ایجاد می شود که آیا  این شخصیت که راوی شیفته  خلق کرده است امکان وجود خارجی دارد ؟ آیا می تواند از ذهن نویسنده گامی فراتر گذاشته و برای مخاطب قابل باور و لمس باشد؟

نکته بعدی اینکه علیرغم اینکه راوی شیفته می خواهد شخصیتی بی نقص را خلق و معرفی نماید ولی شخصیت اصلی در بطن خود دارای تضاد است. قیدار شخصی جوانمرد و با مروت است و از طریق همین مروت راهی به خداشناسی و عشق ائمه و عرفان باز کرده است ،اما او با اصول اولیه  دینی و مکتبی آشنا نشده و تفکراتش پایه و اساس عقلایی ندارد و معلوم نیست چرا و چگونه در آن حد شیفته سید گلپا شده است ؟ و با چه مبنا و منطقی آموزه های او را وحی منزل می داند ؟

آیا  سید  را چون خودش رفیق باز یافته ؟ کسی که بخاطر سید دیگری (احتمالا امام خمینی ) شکنجه شده ؟ آیا این برای مریدی کافیست ؟ مخاطب وقتی به  ارتباط قیداروسید  فکر می کند احساس می کند که قیدار ساده لوحی است که اگر کسی چنین باشد به راحتی در دام خرافه و نهایتاً ضلالت می افتد نه سعادت

قیدار اهل خرافه است و البته این خرافه گرایی قیدار توسط نویسنده مهر تایید می خورد . او کتابها را به جای سنگ در زیر بنای حسنیه اش می گذارد . او عاشق و مرید مولا علی (ع) است در حالی که از منبر و وعظ فراریست و یک منبر چوبی را که به حسینیه اش هدیه  شده است مدتی بلااستفاده رها کرده است  و می شود گفت که قیدار (شخصیت محبوب نویسنده ) که راوی ،مقام او را به فراتر از نقد کشانده است یک جوانمرد اهل مدارا با خلق الله است،مدارایی که با فرمول جاذبه و دافعه مولایش علی (ع) تشابهی ندارد . شخصیت سید گلپا نیز چنین است . او در اعتقادات خود اهل تساهلی است که شاید در طول تاریخ هیچکدام از علمای ما نبوده اند تا جاییکه در طول داستان با همه نوع آدم از مرد مومن گرفته تا زن بی حجاب و مینی ژوپ پوش با مهربانی برخورد می کند . از طرفی هم خود عامل نسخه ای که برای سعادت بشریت پیچیده است ،نیست «خوش نامی قدم اول است ... از خوش نامی به بد نامی رسیدن قدم بعدی بود ... قدم آخر گمنامی است ...طوبی للغرباء» و سید گلپا که در این داستان شخصیتی ممتاز دارد خود از مرحله خوشنامی فراتر نمی رود

از سویی دیگر شخصیت قیدار،روی همه شخصیت های داستان سایه افکنده و باعث شده است ،نویسنده، بسیاری از شخصیت ها را بی فرجام رها کند ،مثلا شخصیت استاد در بین سیاه و سفیدها که یک فعال چپ سیاسی است و قیدار را بر طبق آموزه های کمونیستی یک فرد ایده آل می داند معلوم نیست که در آخر داستان ،پیرو چه اندیشه ای می شود ؟ و قیدار در زندگی و افکار او چه تاثیری می گذارد ؟

قیدار خود وابسته فکری بودن را انکار می کند چون رفتار های لوطی منشانه اش در هر طرز تفکری جلوه ای دارد . کمونیست ها او را مطلوب خودشان می دانند . برخی او را به سرمایه سالاری متهم می کنند و خلاصه اینکه هر کسی با ظن خود یار قیدار است  و نویسنده در تلاش است که با این ایده ی ایدآلیستی ،در جامعه پیرامونش تاثیر بگذارد  اما مخاطب

الف- نمی تواند وجود چنین شخصیتی را بدون هر گونه ضعف و ایراد و گناه بپذیرد

ب- احساس می کند چنین شخصیتی با مرید و مراد بازی که با سید دارد سازگار نیست

و همه اینها باعث شده است که قیدار بیش از آنکه به یک شخصیت  تاریخی شبیه باشد به یک شخصیت تخیلی شبیه باشد و شخصیت های دیگر داستان هم تنها برای معرفی همه ابعاد این شخصیت خیالی جان گرفته اند از نعش (راننده ای که با مرسدس تصادف می کند) گرفته تا زن جور کن،و از اول تا آخر داستان شاهد تلاش راوی برای معرفی ابعاد مختلف این شخصیت آرمانی و البته تخیلی هستیم  و البته شاید آقای امیر خانی این شخصیت را از یک شخصیت واقعی الهام گرفته باشد و اگر چنین باشد یقناً آن فرد یلی بوده در سیستان  که نویسنده  رستم داستانش کرده

شکل انتخاب شده و فرم داستان قیدار از توانمندی و چیره دستی فوق العاده ی نویسنده خبر می دهد . آشنایی وی با ادبیات گفتاری ویژه و منحصر گاراژ داران و رانندگان بنی هندل ،که در سراسر گفتگو های داش مشتی و لوطی گرانه ی خود از اصطلاحات فنی اتومبیل و تجارب رانندگی ،بهره می گیرند ، بر جذابیت و شیرینی داستان می افزاید

و نکته ای که ذکر آن لازم به نظر می رسد این است که امیرخانی نویسنده متعهدی است که این توان را دارد تا بی آنکه وارد ورطه ی شعار شود خالص ترین ارادت و ناب ترین ادب خود را تقدیم ائمه اطهار بویژه حسین ابن علی (ع) بنماید به گونه ای که مرد ایده آل و آرمانی نویسنده ،خود را نوکر جون (غلام سیاه و با وفای آقا ابا عبدالله) می داند و این یعنی  ترویج مذهب و اشاعه ی هنری و عاقلانه ی  عشق مولا توسط یک عاشق اهل بیت  ،در حد کمال...

به نظر حقیر برخلاف  نظر عده ای از دوستان اهل قلم و فکر در عرصه ی ادبیات داستانی ، "قیدار" برای آقای امیر خوانی(نویسنده ی  داستانهایی چون "من او" و " بی وتن" ) گامی به عقب محسوب نمی شود و این اثر در نوع خودش تجربه ای است نو و هدیه ای گرانبها برای علاقمندان ادبیات داستانی...

ودر آخر اینکه : ایراد از امیر خانی نیست که رمانش به قصه گراییده ، ایراد از سید گلپا نیست که مردم را از خوش نامی به بد نامی و از بد نامی به گمنامی  هدایت کرده ولی خودش در خوش نامی مونده وروضه ی قیدار خونده ،ایراد از جامعه نیست که شخصیت قیدار در تخیلش هم نمی گنجه ، ایراد از آخوندهایی نیست که خیال کردند اگه پهلوی بره دیگه نیازی به برقراری ارتباط عاطفی با مردم ندارندو بخشنامه جای همه چی رو می گیره، ایراد از راوی نیست که در داستان سراسر نوستالژی و غم غربتش یکبار از کلمه "آخ" یا "کاش " استفاده نکرده، ایراد از بیسوادی نویسنده ی این یادداشته.

محمد سیمزاری- اردبیل بهار 1391

مطلب فوق در سایت آقای امیر خانی هم موجود است به آدرس زیر

 http://www.ermia.ir/Contents.aspx?id=820

 

[ ] [ ] [ سیمزاری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بنام خدا
- نام: محمد
- نام خانوادگی: سیمزاری
- تاریخ شروع فعالیت های هنری: 1359
- زمینه های فعالیت: نویسندگی- کارگردانی- بازیگری- شعر- داستان.
- تألیفات: کتب شبیه عاشورا- هنر ششم- از عطش تا رود- تئاتر وتربیت- قارادام- ترجمه کتاب بودا بالیغین پولو- ترجمه کتاب پیشیک لرله خوروزلار(برای کودکان) ترجمه کتاب به دنبال فلک (فلکین دالیجا) تالیف کتاب شاخه گل خشکیده(زیرچاپ)
- اهم نمایشنامه های نوشته شده توسط نامبرده: خوان خون- اینک آن انسان- از پشت شیشه ها- بدوح- خوخان- عقربه های مردد- آدمیت- شغالها- زنده باد کوچه ما- نقاب- تکراری دیگر- بنویس مسیح- سووشون –شعله ای در هیئت مردی - عاشق آنتیگونه- دوباره پیامبر- گرمابه- من یک زنم- یادگاری برگنبد دوار- از عطش تا رود- سوگچامه روزبه- و...
-- سایر فعالیتها: طراحی، کارگردانی و نویسندگی برنامه های تلویزیونی مانند سریال داستانی بوشانماق ماجراسی- برنامه ترکیبی نینوا و ...
- فعالیتهای مطبوعاتی: نویسندگی مقالات سیاسی اجتماعی و فرهنگی برای اکثر نشریات محلی و کشوری- صاحب امتیاز و مدیر مسئول هفته نامه مرغ سحر و ... .